رضا قليخان هدايت
1870
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كريم طبعا رادا به خرّمى بنشين * نشاط جوى و كرم كن به طبع نيك سگال چو سبز گشت چمن لعل مى ستان ز بتى * كه بر سپيدى رويش بود سياهى خال در شكايت از گرفتارى خود گويد عمرم همى قصير كند اين شب طويل * وز انده كثير شد اين عمر من قليل دوشم شبى گذشت چه گويم چگونه بود * همچون نياز تيره و همچون امل طويل كفّ الخضيب داشت فلك ور نه گفتمى * بر سوك مهر جامه فروزد به خم نيل از ساكنى چرخ و سياهى شب مرا * طبع از شگفت خيره و چشم از نظر كليل گفتى زمين ندارد اعراض مختلف * گفتى هوا ندارد اركان مستحيل چشمم مسيل بود ز اشكم شب دراز * مردم درو نخفت و نخسبند در مسيل اين ديده گر به لؤلؤ رادست در جهان * با او چرا به خوابى باشد فلك بخيل چون مور و پشهام بضعيفى چرا كشيد * گردون به سلسله در پايم چو شير و پيل زنده خيال دوست همىداردم چنين * كايد همىبرم شب تار از دويست ميل گه بگذرد ز آب دو چشمم كليموار * گه در شود در آتش دل راست چون خليل نه سوخته در آتش نه غرقه اندر آب * گويى كه هست بر تن او پر جبرئيل زردست و سرخ دو رخ و ديده مرا به عشق * زان دو رخ منقّش و زان ديدهء كحيل چون نوحهيى برآرم يا نالهيى كنم * داودوار كوه بود مر مرا رسيل يك چشم در سعادت نگشود بخت من * كش در زمان نه دست قضا بركشيد ميل هم در زمان گرفتارى خود گويد تخم گشت اى عجب مگر سخنم * كه پراكنده بر زمين فكنم او برويد همى و شاخ زند * من ازو دانهيى همىنچنم از فناى سخن همىترسم * كه بغايت رسيده شد سخنم بار گشته است پوست بر تن من * چون توانم كشيد پيرهنم روزگارم نشاند بر آتش * صبر تا كى كنم نه برهمنم